|
داستان غرق شدن یک انسان
|
تولدی دیگر
از تو یادم می آیی
بعد از خودکشی فرشته ها
اینها را فقط بخاطر شما چا پ می کنم
(بماند که در نمایشگاه چه گذشت بر ما )
حالا با پرنده کوچولو نه پرنده بود نه کوچولو می آیی با
فیلتر شدن وبلاگ تولدت را جشن می گیری
می نویسم که فراموش نکنم از تو برای خودم و انگار دوباره باید
جشن بگیرم جشن تولد، تولدت مبارک آقای ادبیات
عدالت چیزی جز منافع اقویا نیست (خداوندان اندیشه ی سیاسی)
سرشت و ماهیت دولت ارسطو (رساله ی سیاست )
هردولتی عبارت از نوعی جامعه است و هر جامعه ای به این منظور که سودی به اعضای خود برساند تاسیس شده است
اما اگر غرض نهایی جامعه ها تحصیل خیر و صلاح باشد غرض دولت یا جامعه سیاسی عبارت از تحصیل بزرگترین خیر ها در عالیترین صورت آن برای اعضای جامعه سیاسی است
هومر می گوید :سالار هر خانواده برای فرزندان و زنان خود قانون وضع می کند.
این موضوع آشکار است که دولت بر فرد و خانواده مقدم است زیرا "کل " بر حسب ضرورت بر "جزء"تقدم دارد .
اما خانواده هم با وصف اینکه قسمتی از نیازمندیهای یگ گروه کوچک متشکل را بر آورده می کند باز از قبول کمک خارج بی نیاز نیست .به این ترتیب همان ضرورتی که در مرحله ی اول باعث تشکیل خانواده شده بود این بار باعث تشکیل واحد بزرگتری بنام دهکده و احتیاج مجدد دهکده به کمک های خارج (البته در میزانی کمتر)منجر به تشکیل بزرگترین واحد اجتماع بنام دولت می گردد .
این حرف را بپذیریم که وجود دولت برای تامین احتیاجات حیوانی بشر (نظیر خورد،نوش ،امنیت،استراحت)لازم است ولی با وصف تمام این حرفها باز می شود گفت که آن قسمت از محدودیت ها یی که دولت بر افراد جامعه تحمیل میکند جلوی نشو نمای عقلانی او را می گیرد و به طور کلی مانع از ترقی بخشی از طبیعت عالی بشر می گردد که ما فوق احتیاجات بدوی اوست .به عبارت دیگر ممکن است چنین عقیده داشت که انسان خواه نا خواه محکوم به عضویت اجتماع و ادامه ی زندگی در زیر چنبر اقتدارات دولت است .
اندیشه ی ارسطو در رساله ی سیاست همان است به معنی که دولت نه تنها از این حیث که قادر به رفع نیازمندیهای بدوی انسان است بلکه نیز از این حیث که غذا و محیط سالم برای نشو و نمای قسمت های عالیتر انسان تامین می کند باید به شکل پدیده ای طبیعی تلقی گردد و منظور از قسمت های عالیتر طبیعت انسان بخشی است که نیروی تمیز و قوه ی استدلال عقلانی بشر از آن سر چشمه می گیرد و باعث ایجاد فرق میان وی و سایر جانداران می گردد.
شعر
فردا از سمتی که زمین باد نمی کند
با پرچمی سرخ نوشته خواهم شد
رفقایم با کفش های پاره
جهان را نصف می کنند
در عکسی که چند دقیقه قبل گرفتم
کارگران معدن ژست گرفته اند با شلوارهای لی
احمد با پای برهنه از ماه بر می گردد
برای من لبخند
برای روزنامه ها
از پلنگی که شکار کرده می گوید :
من اینجا پیدا نمی کنم تکه های خودم را
زنم شمال تابلو
خودم جنوب
سقف خانه را فرش قرمز انداخته ام با گره های کور
من کجای انگشت بگذارم که این منم
و کارخانه ی فورد شلوارهای لی را زیر می گیرد .
يكي بود
يكي نبود
يكي چاقوي رنگي
يكي خاطره تيز
از سينماي چاپلين و قيصر
ايران روي نقشه فقط كافه بود و سبيل
همه مي سوخت در چشم هاي رويا
چاقو خاطره زني دور بود كه مي رفت ازپهلو
پرندگاني كوچ مي كنند در آلبوم عكس
به درختي در آينه جيبي پدر
دست مي برد
به روياي ماده گاوي كه جهان را نشخوار مي كرد
عكس ريختم
آسمان تكه هاي پرت شده
روزهاي آفتابي در پرنده
شدن ،قشنگ نيست
خودم را بستم به حرف
براي شكم گنده هاي جهان ،دهان مي گذاشتم
از جيب هايم دو نفر سر ريز شدند
اتاق را دزد برده بود
بيست و يك زن را ريختم روي ميز
برداشت اول ،از حرمسرا
خيابان هاي تهران را
آب توبه را از سد كرج گرفتم
بلقيس قبول ؟
تاس را از تخته هاي نرد
پاكتر از آهويي باشم
كه در خانه هاي شهر نو گم بود
كيف جيبي ام
پر از گله آهوست
عكسي برداشتم
از دندان هاي مصنوعي،روي لوله هاي نفت پارس مي كرد
زني در چاقو كشته شد
:يكي بود
كه دسته هاي استخواني براي تو بريده بودند
حرف باريده
حرف بريده
حرف ريده
زني حرف هاي النگو را چسب مي زند
هند در مش حسن مي ميرد
تفنگي نماز مي خواند
روسپي روزنامه مي خواند
زير زمين پوست مي اندازد
يگ گاو از نقاشي در فرار كرد
وقتي صدا ،هوايي بود در عكس
كه دزديده گرفته بودم
دست نداشت
براي برداشتن دريا از كارت پستال
شعبان برادر شد در خياباني فرعي
همه چيز را از چشم چاقو مي بريدم
مي ريختم در كاسه ي سرتا پرنده ها
از باغ هاي سوخته ي يك پيراهن آستين كوتاه كه بر مي گردند
سرما نخورده باشند
دهان زن چاقو نديده
حكايت اعدام است و گلوله مشقي ست
زن، گلوله مشقي ست
نمي داند ؟!
چاقو را بايد از كدام طرف خورد ؟
كه فرشته ها فكر كنند
مرده اي؟
پاشنه هاي قيصري
سبيل هاي هيتلري
چوب كردند در آستين
سيلي كه آمده اتاق را برگرداند
بايد به كدام طرف صورت بخورد ؟
سرخ شد
در ماهي تا به اي
نچسب
كه سخت چسبيده ام به اين رندگي
مبادا آشپزخانه از بوي قرمه سبزي خالي شود
لب هاي خال دار بلقيس
سيم هاي خار دار مرزي
پرسيدم
از چاقويي كه دسته نبود ؟
زني چاقو مي گريست #
بيب بيب بيب
نشسته در تشتي پلاستيكي
تاريخ را بشورم
از باغ هاي گيلاس و مرزهاي ارزي
از موهايش
دست هاي مردي كه تار مي زند
به چادر نماز آزاده خانم
به صفحه هاي كتاب و من كه دچار شده بودم
به بيب بيب بيب
از لاي دفترم آهو را چه كسي برداشته ؟
از پشت آينه مي بيني ملا ؟
زنم خليج را طبيعي زاييده
مشكل لقاح مصنوعي گاوهاست
وگرنه خودم را گوساله نمي ديدم
در آينه
ملا چاقو مي كشد
ملا تيزي مي كشد
ملا سيگار مي كشد
ملا مربع مي كشد
ملا دايره مي كشد
ملا دست مي كشد
ملا پا مي كشد
دور ناف زنم
شنيدم
يوسف در ناف زنم افتاد
كسي با سبيل هاي هيتلري پرده را مي خواند
تا خليج خشك نشده
بايد گاو هاي زنم را به مصر ببرم
دعايي بخوان ملا
تا از پنجره هاي دوجداره عبور كنم
بپرسم چه كسي ؟
انحناي سينه هاي زنم را چسبانده به گنبدي هاي مسجد شاه عباس
شال را باز كنم
زنم را كه تازه بدنيا آمده
در آينه بگذارم
ملا فوت مي كند به نعلبكي
زنم را با پرده كنار مي زنم
شب پشت پنجره ايستاده
از تاريكي مي ترسم
مثل گربه هاي سطل آشغال
به جان دايي جان ناپلئون
مقصر من نبوده ام
اگر زن گلوله ي مرده است
خوابي ديده بودم
لاي ملافه ها
انداخته بودم
به چشم اندازي دور از يك آسمان خراش بي نام
در خاطره ندارم
كه زن رفته از دريا يونس بياورد
شهادت بدهد
كه بله ؟
من اما....
تو اگر....
مي دانستي
بايد مي رفتي
به جايي از رمان كه مانده بين فصل پنج وهفت
صداي گلوله مي آمد و هوا از موهاي تو كمي بهتر
تو تير را از پاهايت مي خوردي
دهان را دوختم به پايان نامه
اگر دير رسيد به كافه برو
اگر هرگز نرسيد به كافه برو
پرده را چاقوبزن
قبل از اينكه چاپلين رويين تن شود
اطلس دنيا را عوض كن خانه را ببر
لاي برف ها بكار
شاخ سبيل مرا بشكن در آتش بينداز
زن بر مي گردد
زن از بر مي گردد
به کلمه ی مهربان رفقا و نمایشنامه ی ساس
تقدیم به علیرضا مهربان
در شن ها مخفی می کنم خانه ام را در مسیر حرفی که خرابم کند
مار که در کویرمی رود
منم که بی نشانم؟!
در بادهای موسمی
دستش به نسخه های مخفی که دوات را ببرد
نرسد
پی می گیرم ستاره را تا شانه های شکسته
با گیس های بریده ی یحیا
طناب می بافم حرفی را بالا بکشم
از گلو
از گلوله
لال می مانم مبادا کاتب بنویسد
از نسخه های سنگی
هر که را پرتاب کردم سر را شکست
همیشه کسی در این پیشانی با سر شکسته بر می گردد
باید بدوم از خانه تا متن های شیب دار
که گرگ بودنم را تمرین کن
سطر ها با بادهای موسمی
حرف ها که پشت سرم خنجر در آستین
این منم که بی نشانم
آیینه ؟!
نشانم بده به انگشتانم به پوستم به هر که در این پیشانی زندگی می کند
و چای می خورد
سیگار می خواهم و دستاری که شکل تو دور سرم را بگیرد
خفه ام کند
بپیچاندم دور حرف میدان
که دایره است
که دایره
که
مار گیر منم
با تیزی خودم خط می کشم دور تو و فوت می کنم به درها
تف به زمین
تا فرار کند این مار سیاه از چشم هات
بازو بده سهراب تا نشانم را گم نکنم در این پیشانی
می آیی؟
دستم اگر به دهانم برسد حرفی نیست
که نخورده باشم
زمین می خورم در شیب این سطرها
تا شکستن آیینه راهی نیست اگر میدان را بچرخانم و
حرفم را نه .
2×2
هر روز
مشت خودم را توی باد پخش می کردم
مرده ها با دست های بیرون از گور
به گور می شدند
روی پلاکارت ها نوشته بودم
می آیی با دست هایی بیرون از گور
پابه فرار گذاشتم
کسی در این خیابان
یک مرده را جریمه نمی کند
من بدون پلاک به جنگ رفته بودم
همیشه همین طور میمردم
توی این خیابان
همه چیز از یک تصادف شروع شد
تو
من
خدا
پرده ها به باد پا می دادند
ودست می گرفتند از گور ها
دست من همیشه جا می ماند
توی جیب هایم
روی ماشه ها
روی میز ها
من حساب وکتا ب سرم نمی شود
2×2 اندازه تو
نه، من
30× 40قاب شده ام روی دیوار
روی سنگ
روی میز
روی کتاب
من همه چیز را به آب دادم
عکسم را
با این همه خواهر و مادر
یقه ی کت کدام کاندوم را جر بدهم؟
یا لنگ فاحشه ها را پاک کنم از شکلهای هندسی
چگونه انکار کنم؟
نه؟!
باید دست از سر سنگ قبر بردارم
روی شقیقه ام فاتحه بخوانم
به نیم کره ی شمالی
جنوبی
و هر چه جهت است
تف کنم به صورت این تیمارستان
که می چسبانمش به دیوار
اگر سر پا نشاشیدم به دهان این غار
مورچه ملکه نخواست
کلاغ اگر می بودم میتوانستم
پدر را شجره بکشم روی پوست کشیده آهو
یا خالکوبی کنم روی بازوی راست ملیح
کلاغ اگر بودم
می نشستم تا ببینم در دارو درخت
عصاره کدام سیب
قطره ی چندم از دهان این آبمیوه گیری
منم
ریز ریز میریزد از زیر زمین
تا در اطاق خوابهای بدون طاق
شکل خودم را پیدا کنم در ظرفهایی از کریستال و هروئین
تنها درخت پدر من بودم
می بودم اگر کلاغ
می بوییدم
خواهرم در کاندوم سیب کرم شد
کلاغ
این تیمارستان بی پدر و مادر
بی خواهر و مادر
بودن را اثبات میکند
لعنت به هر چه بیمارستان
و هر چه جهت از تو تا من
شجره
شکل تریاک و وافور کش آمده در خواب
زبانم اگر بچرخد
نیمکره شمالی ام نه
که دل و دستم می لرزد شلیک کنم
خرسی که با توله هایش آوازهای غمگین می خواند
در بیمارستان شمالی
بی تردید زمستان سردی ست
چشم اگر بچرخد
زاویه دید به درخت
پدر نمی شود تابستان
به بیمارستان
به اکسیژن
به خوابهایی سفید پرستار
برمیگردانم
هر چه از شما تیر خورده باشم
با 30 سالگی ام تقسیم می کنم
قلبم را
و این سرنگ 57 سی سی
پنگوئن های جنوبی به نیمکره شمالی کوچ میکنند
در این متن بی سر و پا هر چه ریخته است پای شما دل بود
چه سود؟
شما هنور نخوانده گفتید:
و هی پای این نامه ی سر گشاده را تنگ گرفتید
که می خواهم این جا
روی میز
کنار خزر
انگشت به دهان
عکس یادگاری بگیرم با پسر عموهایم
گفتم :لیلی جان
دریا که جوش بیاید لاهیجان را دم میکنم
چه دیدی؟
شاید فردا زمین از گرسنگی من را خورد
قرار نبود
بود که من بدون تو بمیرم ؟
و این متن بدون فرهاد
بماند برای بعد ......
لیلی جان
این متن بدون تو تیمارستان است
لاهیجان سرد شده در فنجان
کلمات رژه می روند
شاه یک دست باخته است
یک دست زلف یار و
کشیدم خودم را کنار و
لیلی جان
این نانه ی سر گشاده را وقتی می خوانی لاهیجان را سر بکش
از میان این همه یادگاری که برایت فرستادم
یک مشت عکس مانده بود
نه
عکس یک مشت
که به در می زد
به دیوار
به دهان
دهان باز کردم
حرف ها باریدن
اعداد و شکل های هندسی
و از میان حیوانات
فقط گربه از یاد برده بود خاطره هایش را
پسر عموی ناتنی هنوز کنارت لبخند می زند
لیلی جان باور نکن ......